حسین شاهحسینی تعریف میکنه که: در اواخر عمر آقای طالقانی که من رئیس سازمان تربیت بدنی شده بودم، دو نفری در کنار استخر ورزشگاه آزادی نشسته بودیم. اسم آنجا «ورزشگاه آریامهر» بود و من اسمش را «آزادی» گذاشتم.
آن روز مرحوم طالقانی ناگهان زد زیر گریه و به من گفت:« پسر آ شیخ! تو میدانی که به جای سپهبدها و شاهپور غلامرضا نشستهای و منِ سید محمود هم جای آیتاللهها؟!»
و بعد عمامهاش را برداشت و روی زمین گذاشت،بعد هم بر سرش زد و گفت: «خاک بر سر من!میدانی چقدر خونها ریخته شده که من و تو به اینجا برسیم؟میدانی چقدر مردم سختی و زندان کشیدهاند؟میدانی اگر الان کوچکترین ظلمی شود من و تو مسئولیم؟!میتوانی پاسخگو, باشی؟, من که نمیتوانم!»
.
.
.
واقعا آن روز با این حرف ها مرا لرزاند.
برچسب:
نویسنده: باران زارعیپور